دقیقا به خاطر می آورم درست لحظه ای که تو لازم دانستی به من بگویی « حالا دیگر برو» و گفتی « دیگرمیتوانیم همدیگر را نبینیم » یا « دیگر نمیتوانیم همدیگر را ببینیم» .... در آن حالت من احساس بدی نداشتم پس با احساس دوستی و احترام از تو خداحافظی کردم مثل پایان یک نمایش ؛ آن شب از کنار دیوار و نرده های پارک شهر پیاده رفتیم تا برسیم به درو ن دری تنگ که گمان میکنم صاحبش ورشکسته شده بود...تصور میکنم تو دیوانه ای ..یا دستکم آدم عادی نیستی
مهدی! با تو بودم!حیف است با وجود تو این دختر حیف بشود.من خیال ازدواج ندارم و گرنه خودم ازش خواستگاری می کردم اما جان میدهد برای تو ؛ بیشتر از این بابت که شباهت غریبی به تو دارد.چشمها و گونه ها و موها یی که نداری یا داری از دست می دهی و رنگ پوست ...باورت نمیشود که دو نفر ؛دختر و پسر بتوانند اینقدر شبیه هم باشند.
مظنونین همیشگی!
بود؛با همان معیار؛بیست و یک ساله!اما چون زنی چهل ساله از سکوت و سر به زیری.به واقع احساس میشد که کم؛بسیار کم در عمرش خندیده باشد.علی الخصوص در آن سکوت مهیب و خلوت غروب شهری که آفتابش بر پیکره امامزاده سید ماسیده بود و شاید ضمیر پنهان تو می طلبید که بارانی بزند اما نه! آسمان غروب هنگام آن شهر لعنتی آبی آبی بود درست فراخور فصل کار آموزی تو و میطلبید توفانی!بادی!نسیمی!چیزی! اما آن هم هنوز چندی به درآیند بادهای اصفهان باقی ماند بود پس هیچ اتفاقی نمیخواست رخ بدهد؟هیچ اتفاقی نمی افتاد ؟ نه ؛ و چرا؟
مهدی؟! شاید اگر من آنجا بودم میتوانستم طرحی از رخداد ساکن چشمها را؛ نیز حس نگاه مردمکهای لعنتی تو را گمان بزنم.اما آنجا بودم و آنجا نبودم.چون به نظر خودم ؛ من این توانایی حیرت آور را دارم که در همه جای فاجعه؛ مخصوصا فاجعه ؛ باشم و ضرب آن ضربه عظیم را در گره گره انجام گرفتنش وا بگیرم. ولی من پولهایم و پولهایت را گم کرده بودم و تو گریه میکردی و حالا که شام نداشتیم بخوریم در جایی نفرین شده که آفتاب غروب هنگام بر همه چیزمان ماسیده بود و دختر دم بخت ایستاده بود در سایه مردی که نمی دانست با بهت و بیگانگی خود چه بکند .میتوانست چنین باشد.میتوانست چنین هم نباشد!
میدانم حالا باز هم دلت تنگ یکبند غرزدن های من شده و اینکه« بالاخره کی از شر این پسر راحت خواهم شد»... حالا عمری انگار گذشه و من چرا دارم دوباره خستگی دیرینه ناشی از سالهای خاموشی طولانی را از منفذهای خودنویس بر روی کاغذ کاهی بخار میکنم. نمیدانم ولی دوست دارم خیره بمانم به لایه های خیالات متلاشی انباشته بر هم در جایی که نیست و صدایی غریب که «احمقانه است؛ همه چیز احمقانه است» چرا؛هست و نیست .امان از این آنٍ نیست. همه چیز در خشکی همین جوهر می خشکد و خسته بر جای می ماند« تو رفتی؛ من هم می روم» رفتن؛ رفتنی مثل حمل ثقیل یک بار ناشناخته بر دوش بچه هایی که«چورک خرداسی» می فروشند در کوچه هایی که دیده نمیشوند در زیر آسمانی که رنگ آن حس نمیشودو بر زمینی که دیگر لایه ای هم نمانده که گر شده باشد.آدمی ست دیگر...آدم گاهی خسته میشود؛ گاهی دلگیر میشود؛ گاهی ....و تو هم آدم هستی.ولی به گمانم من آدم نیستم.من که هیچ وقت در خانه ام کتابخانه ای نداشته ام .یک صفحه یا حتی یک سطر یادداشت.موبایل ندارم؛ دفتر چه تلفن ندارم نه در خانه ام و نه در جیبم.پسچگونه میتوانم در معاشرتهای دوستانه ام همیشه دیوار بین خود و دیگران را...
تقریبا همه گم شده اند یا دستکم من گمشان کرده ام.و هیچ کس هیچ چیز نمیداند .خیلی وقت بود که میخواستم ببینمت و بگویم که خواهش میکنم یک تبیین فلسفی تاریخی اجتماعی ارائه بده از این واقعه ولی حالا دارم میبینم که تو خود جزیی از واقعه شده ای.گم. تو با من چه میکنی؟ من با خودم چه میکنم؟ تو افلاطون من بودی ؛ میخواهم بدانم تو چه میگویی؟ میخواستم بدانم من در کجا هستم؟که هستم و در کجا هستم؟ و مهمتر اینکه او کجاست؟
تبلیغات 
