...
تو بیا و بنشین روبروی من ، تا من برایت سازدهنی بزنم...پیش درآمد روزهای اول آشنایی مان كه خدا خواست ببینمت و می دیدمت و خدا میخواست جور دیگری ببینمت كه بیایم و بگویم « فرشته من! این خورشید كه دارد كنار من روی زمین راه میرود تویی ، یا، نه ببخشید «شما» همان خورشید بودید كه داشتید كنار من روی زمین راه می رفتید؟ تو بیا و بنشین روبروی من ،تا برایت گیتار بزنم و بگویم كه من خانه ای دارم كنار خیابان كه میخواهم بفروشم و خانه ای از نو بسازم ...خواستم بپرسم احیانا...احیانا...كنار دلتان مجوز ساخت خانه میدهید؟ تو بیا و بنشین روبروی من ، تا برایت گیتار و ساز دهنی را باهم بزنم و بگویم من به لبخندی از تو خرسندم ..... آی ..آی...آی... میخواستم بگویمت كه یكروز می آیم و می بوسمت و آنوقت همه خوشبختی ها از خواب بیدار می شوند ...اهورای من!گل من!داشتم میگفتم كه ، میدانی!لحظه هایم را به دو دسته تقسیم كرده ام! آن ساعتها كه نمیبینمت و آن ساعتها كه به تو فكر میكنم ای پیراهن تو آبی...بنفش..نارنجی.. و چشمان من قرمز... چه خوب شد كه دلم هوایی شد.دل زمینی باید هوایی بشود دیگر !نه؟ راستی دیشب خواب دیدم تو سیگار میكشی،داشتم میسوختم آخر انگار داشتی مرا میكشیدی اما من به انگشتانت نرسیده دوست داشتم خاكستر بشوم درست مثل آن زیر سیگاری مقابلت نه سیاه،نه سفید، فقط خاكستری و درست مثل سیگارت زیر قدم های خداحافظی ات مچاله شوم .آری خودم را می بازم وقتی كه با تمام قدمهایت خودت را می بری...با این همه زنانه گی و اندام كه در جنسیت تو نهفته است! «م.خوش قلب خودم» سلام مهدی!كجایی تو؟ یادم هست آخرین بار كه دیدمت در میان این همه آدم تو به من گفتی ...اووووه چه جای بی سراندرپایی! و من از احوالت پرسیدم و تو گفتی كه این پرسشی ست كه من هم به دنبال جوابش هستم و دوباره برایم از بنفشه گفتی و جلوه های عشق! تو برایم توضیح دادی كه عشق جلوه های گوناگون دارد و عشق بین یك زن و مرد ،لزوماً عشق به معنای هم آغوشی نیست و داشتی برایم شرح میدادی كه چرا بنفشه تو را واگذاشته و رفته است. او داشته جراحت قلب تو را مداوا میكرده است در میان آن همه انباشته های جراحات .او آن نقش بنفش و نارنجی در تلاش بوده تا به تو بفهماند كه میتوانی عاشق چیزهای دیگری باشی غیر از او!مثلا عاشق نارنجی، رنگ گل افتابگردان، و یا رنگ تند دریا وقتی آفتاب غروب میكند یا تركیبی از آبی و نارنجی یا یك نقش ،یك نقش روی لبه دیوار وقتی آفتاب طلوع میكند یا یك رویا .گفتی كه از تو خواسته بود انواع جلوه های عشق را درك كنی .برایت این مفاهیم را توضیح داده بود و درعین حال اشاره ای داشته به تقدیر!این صحنه ها هنوز جلو نظرم است و آن حیاط قدیمی با تو و بنفشه. و آن اتاق دراز و تاریك كه سقف چوبی –پروازی داشت و خیلی قدیمی بود .كف اتاق گلی و كاملا ناصاف و صدای خس خس سقف چوبی توجه مرا جلب كرده بود كه تو خندیدی و گفتی ما اینجا مار داریم،مارخانگی و گفتی اگر آنها را چسبیده به چوب و پروازهای سقف اتاق دیدم تعجب نكنم و نترسم ...بگذریم كه با وجود این من آن شب را زیر همان سقف خوابیدم و فكر میكنم بعد از آن شب بود كه به كنایه گفتم تو آمده ای اینجا تا به نوعی ریاضت بكشی ،اما این را نگفتم كه همسرت،بنفشه چه گناهی دارد كه باید دوره های جنون تو را تحمل كند. میبینی؟ حافظه و یاد ،تصاویر و كلمات ،فسادناپذیرند بخصوص كلماتی كه بر زبانها میگذرد ممكن است بعضیها ،تا لب گور هم با تو باشند . كلمات ،برخوردها،طعنه ها،دعواها،مرافعه ها،عشق ها،و زندگی ها در ذهن انسان محصورهای خشت و گلی هستند كه گاهی پایه های شقاوت میشوند.شقاوتی كه ندانسته و ناخواسته از جانب دیگران بر انسان روا میشود گیرم از منظر نگاه زلال مردی كه همیشه خاموش ایستاد و چشمهایش در خاموشی خیس شد...آره بلبلم! دستم تنهاست سید!دست تنهایم.عجب یکه و بی کس شده ام.تف!آخ...آخ...آخ...چه میکشم! چه باید بکشم! به اندازه یک کوه تنهایم! همه دهانها دشنام در خود دارند.گیرم «آشنا» ؛گیرم خاموش.چه رنجی! دل می پوسد.دل! دل آدمی آسمانی بی پایان است به ظاهر ایستاده؛ اما هماندم دور از نگاه ما می تپد ؛می جوشد؛گسسته و بسته میشود؛بر هم میخورد؛آشفته میشود ؛توفان !ابرهای تلنبار.تیرگی آذرخش !سیل ویرانگر و اینک خرابی! با یورش «آشنا» یی ...در آشنایی گشوده میشود... میان دو نفر نام کلیدی ست به گشایش قفلی که هر دو نفر بر دریچه قلب خود بسته دارند ....راز چیست؟ به چه نامی معنا میشود؟ «آشنا»! شاید پنداشته شود زندگانی پر از راز است و نقاب و چهره و پشت چهره . این درست...بی گمان چنین است اما راه آسان نیست ... دیوار! دیوار! پس آنگاه که نیمی از وجود تو در همین یک قدمی ؛پناه دیوار مانده است و تو را به او دسترس هست و نیست؛ آیا این راز نیست؟ راز هست .رازی که در قلب کسی نهفته است... شاید نامی که پندار آن دری ست که به «آشنا» یی گشوده میشود. پس پرده را گو بیفتد. خودت را آزار مده «آشنا». من غمگین نخواهم شد.شاید نفرتی آمیخته به اندوه پهنای صورتم را پر کند.شاید سرخورده شوم. و هم پژمرده و تلخ. پرت افتاده و بی پیوند. خب..بالاخره شب بر ستاره پیروز آمد و حالا شکستن شکستن ستارگان را بنگر! در پشت آنسوی مردی که همیشه در خیال خود گام بر داشت؛ بر می داشت و هیچ کس نفهمید و نمیفهمد و هیچ معلم نشد به این گام زدنها به پدر پدر پدر سگش اندیشه می کرد یا تشخیص داده نشد به چه می اندیشد در لابلای تکه پاره های خاکستری مغزش «یک دیگ آش بوگندو» دیگر چیزی و کسی پیدا نبود!اگر هم بود دیگر به چشم نمی آمد جز بال یک چادر نماز !چادر نماز چیت سفید رنگ مادر.
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |
تبلیغات









