تبلیغات
باز هم صدای در
 به هیچ چیز نمی اندیشم ...

از بهاری که تو رفتی تا حالا هفت سال میگذرد اما من در این مدت به زبان نیاورده بودم که « همه چیزم را گم کرده ام» مگر این چند روزه. به  درستی نمیتوانم توضیح بدهم که آن اتفاق چه بوده است مرگ یا....اما میتوانم احساس کنم مجموعه روحیات و ذهنیت مرا از نیمه آفتابی به نیمه سار سایه رانده است.وقتی تو مردی هنوز در نیمه آفتابی میدان بودم .گیرم نزدیک به مرز سایه اما.... و شاید همین سبب بود که با وجود عشق جنون آسا به تو مرگ را با چشمهای باز پذیرفتم و از آن گذشتم. شاید هرگر این نکته را پنهان نکرده ام که در لحظاتی که تو با مرگ گلاویز بوده ای بی آن که بدان واقف بوده باشی من به نوعی سرخوشی میکردم . پس روحم در آفتاب بود وقتی تو مردی .

یادم می آید وقتی دکتر به تو گفت که دیگر امیدی نیست و چشمهایت آنقدر روشن و درخشان که توانستم بفهمم دیگر تصمیم گرفته ای بمیری و با چشمهایم این تصمیم تورا از نگاهت دریافتم. وبعد از این فهم بود که با تو گفتم « دلت میخواهد برویم خانه من» و تو سرجنباندی که«...» .آن سالها تمام کلماتم ، حروفم،حرفهایم...همه سبز بودند و ارغوانی و بنفش.و داغ و آتشین.اما حالا نه، حالا همه سر و خاکستری اند.خاکستری و سرد. تو که مردی بعدش اینطور شد. به تدریج شاید به مردن تو اصلا ربطی نداشته باشد اما تاریخ مرگ تو سرآغاز این تغییر حساب میشود.حالا باید بنشینم و بشکافم که در فاصله این مرگ چه بر سر من آمده. من بعد از تو دیگر حتی سر کار هم نرفتم.با تو که سرشار از گفت و شنودهای شاعرانه بودی .سرشار از لحظاتی که آینده در آنها می شکفت و من و تو در آینده جان می گرفتیم و حضور می یافتیم....نه....نه نمیتوانم ،نمی توانم ،نمیتوانم نیندیشم به تو که مرگت تکه تکه های روحم را جویده است.گاز انبری که در آن دچارم دنده و دسته اهرمش که همان مرگ تو ست بسی نیرومندتر آن نیروئیست که میتوان زندگی نامید. از وقتی که شنیدم که مادرت گفت: سرانجام آن دختر مرد.دختر من!آن گره درهم  فرو پیچیده درد و تلخی و خاموشی، فرو مرد.دختری دردمند و اندوهبار که از انبوهی فزاینده رنجهایی که دیری بود دیگر قادر به تشخیص و شناخت حتی سرنخی از آنها نبود با قهری که ابدی می نمود جان سپرد.....در آن لحظه دیگر از بابت عذاب تو غمی نداشتم.چون با چشمانی بی نگرانی و بی پروا میدیدم که آسوده شده ای. و با مردن خویش در عین نفی خویش، آن عذاب بی پایان را هم نفی کرده ای. من از این وجه پیروزی آدمی راضی بودم.

حال امروز سالمرگ تو بود.و من ناگاه احساس کردم که ذهنم خالی و سرد است.خالی از هر چه نشانه و یاد.مثل مردابی ساکن.

به هیچ چیز نمی اندیشم.


نوشته شده توسط فرشاد در یکشنبه 3 خرداد 1388 و ساعت 01:02 ب.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 آزاد...چون...باد ...
free as the wind
نوشته شده توسط فرشاد در شنبه 26 بهمن 1387 و ساعت 08:23 ب.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 مرجان:تصویری از دور؛در فاصله ای به حد یک کله فریاد در درون باد ... عمومی ,

سلام دوست خوب من؛سلام مرجان؛سلام خالق گل آفتابگردان؛مهدی هم که دیگر نیست تا از گفتگوها و مشاجراتم که پایانی ندارد سردربیاورد.آن شب؛همچنان مات ومبهوت و گنگ کنار در خانه ایستاده بودم که ((م.خوش قلب)) پدید آمد با یک بغل فندق؛عطر نان گرم؛و چهره ای افروخته از عشق و دست و ابرو و بی آنکه سخنی بگوید دست مهدی را گرفت و برد.کجا برد؟نمیدانم؛شاید به کوچه های وهم شبانه؛چیزی نمانده به نیمه شب.شاید هم به روزهای تدارک عروسی.به من مربوط نیست؛من و او با هم رفیق بودیم و او رد مرا رها کرد.همین.مثل خیلی های دیگر.در هر حال برای من بادهای بی پایان بیابان کویر پلک هایش را بست.برای من که با موهای بلند و دستهای تکیده و لاغر و پاشنه پاهای قاچ خورده بر اثر راه و راه و راه که آمده بودم از آن سر دنیا تا این سر دنیا فقط برای اینکه همچنان هول و خاموش نمانی بی آنکه انتظار داشته باشم به حرفم گوش بدهی.

من نمیدانم تو کی هستی...نمیدانم؛نمیدانم؛اما میدانم که بوی من حالت را به هم نمیزند؛لااقل تابش را داری.فقط تو گاهگاهی از سوراخ دیوار خانه ام مرا می پایی و لاغیر.و فقط تو میتوانی...میتوانی... گره بغض مرا بگشایی.تو میتوانی از هر دری بگویی و یقین داشته باشی که حرفهایت فهمیده میشوند. تو میتوانی از چرندگان بگویی.از خزندگان.از پرندگان؛ پرندگانی که هستند و نیستند.مثل طاووس.طاووس هایی که فقط زیبا نیستند. آنهاشگفتی رنگ هستند در جایی که همه چیزش به رنگ خاک است و در تمام آن بجز یک گل آفتابگردان سبزه ای نیست.چیزی که به نشانه زیبایی و عشق و لطافت در یاد من جایگزین شد.همیشه. یا وقتی که برگ نازک آن آفتاب سرخ غروب را چتری شد تا معجزهء رنگها به تمام در چشمهایم بنشیند.

ببینم؟تو خودت هستی؟اگر خودت باشی دلم میخواهد یک بار هم که شده سر بگذارم روی زانویت و گریه کنم.اه...هیچ وقت مجال ندادی سر روی زانویت بگذارم و گریه کنم .به صدایی مگر....آخر تمام دور و بر من در خوابی عمیق طلسم شده است.پدرم؛مادرم؛برادرانم همچون ریگهای مرده ای که من ناچارم در مسیر خود از کنار آنها بگذرم و تمام مسیر تا آفتاب پر از یاد و گمان و این جیزها که حافظه ای است انباشته شده از جنبه ها و جلوه های گوناگون آنها و باز خود را می یابم در دست این امید که شاید؛شاید دقایقی دیگر ؛دیگرانی راببینم .اقلا یک کس دیگر که به قول دیگران مثل من راه را گم کرده باشد؛وقت را گم کرده باشد و به خطا رفته باشد؛ که فریب شب و ستاره و خیال خود را خورده باشد.اما اگر ستاره دروغ بگوید؟اگر دروغ گفته باشد چه؟

میبینی مرجان!شب نیست.یعنی شب هست و مهتاب نیست...اصلا تو کی هستی؟عجب روز و روزگاری دارم من؟نکند مامور خداوندی؟هستی؛هستی؛هستی؟حالا که از زمین بلند میشوم تا ورق های پراکنده ام را از این سو و آن سو جمع کنم دست و پایم به فرمان نیستند...میدانی!درست نمیدانم چقدر از این شر و ور هایی که میزنم در یاد تو میماند؟شاید هم از آنچه در ذهنم و مغزم میگذرد برایت حرف نزده ام الا فشرده. خیلی فشرده.بخصوص درباره شب و تنهایی و راه؛راهی که بوی مرگهای کهنه آن را آلوده کرده است؛هیچ حرف نزده ام.چون میدانم از مرگ و میر دل خوشی نداری.دل خوشی نداشتی.نه تو ؛ که هیچ کس دیگر و تمام. راه بیفت؛راه بیفت؛میروی؛باید بروی؛چاره ای نداری؛برو؛برو؛ اینجور گله مند هم نگاهم مکن...ها ؛گم میشوی؟نه؛گم نمیشوی.برو بیرون ؛باید در خانه ام را ببندم.تو هم باید بروی در کوچه هایی که حتی یک دریچهء گشوده خانه ای به آن دیده نمیشود و مبهوت چهره هایی که نه میخندند؛نه می گریند؛ونه آرام هستند و نه نا آرام.چهره هایی ساخته شده از رنگ و زغال و گچ با دندانهایی خاکستری ...برو؛برو؛اینجا ماندن آسان نیست.برای اینجا ماندن باید هر شب هزار مثلث ستاره را از سر واکنی.به دریای پر ستاره ها نظاره کنی؛ ستاره ها؛ ستاره ها؛برای چنین احوالی آفریده شده اند.ستاره ها را نظاره کنی تا خواب نرم نرم بیاید.برایت آب می آورم تا بنوشی؛بنوشی و بخوابی؛اگر تشنه ای.و فردا مثل پرنده ای پرت میدهم تا پرواز کنی.گم میشوی؟ در بادها؟نه؛گم نمیشوی...تو در ماه پیشانی داری.فقط؛فقط یادت بماند که وقتی فرسنگها پرواز کردی و آنجا روی سنگی نشستی؛سنگی کنار جوی روان آب؛آب چشمه زلال؛وقتی که از تشنگی پریشان شدی...اگر خواستی نوک به آب بزنی دمی نگاه بگردان؛آنجا کمی دورتر؛یک پاره مهتاب میبینی.پوست او برگ گلی ست که شبنم بر آن نشسته.نگاهش کن!فقط نگاهش کن!چشمهایش نیمه باز است و پوست لبها خشک.دستی خوشتراش و پاهایی کوچک و سپید.....مرجان!زمان آنجا تمام میشود.میدانی کجاست آنجا؟ آنجا مقصد است و هیچکس نمیداند چه باید کرد؟هیچ کسانی نمیدانند چه باید بکنند؟

تو فکر میکنی تا آنجا چند صد گام باقی ست؟تو فردا مسافری.نیستی؟


نوشته شده توسط فرشاد در پنجشنبه 23 تیر 1384 و ساعت 11:07 ق.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 درود و بدرودی به صفا. ... عمومی ,
<:P:>ده قدم که برداری <:P:>                       از زمان خارج میشوی. <:P:>ده قدم که برداری.ده قدم؛تنها ده قدم که برداری؛نه همهمهء صدایی و نه تعجبی. <:P:>                      ده قدم که برداری دیگر گذشته ای نمیماند. <:P:>                               ده قدم که برداری یا صد قدم یا هزار قدم...... <:P:>           فرقی نمیکند؛هنوز در قلب منی و هر کجا که بروی؛هرگز از قلب من بیرون نخواهی رفت... <:P:>                                                                                                                (آنتوان دوسن اگزوپری) <:P:>تو؛تو به هییت یک سایه؛سایه ای از لابلای هزاران هزار ستارهء زیبا به رویای من درآمدی.برابر چشمان من؛ برابر نگاه من ؛امانتی از یاد؛امانتی از یادها رها کردی در باد و خود در عمق غبار گم شدی.دلم خیلی زود از تو پر شد.تو...تو کی هستی؟ <:P:>ـــ من....هستم.من فقط هستم. <:P:>ـــ هر که هستی؛هر چه هستی؛پرنده ای را میمانی بال به خستگی رها کرده.بگذار تا آرامش.همیشه در قلب من خواهی ماند. <:P:>درود...و بدرودی به صفا.


نوشته شده توسط فرشاد در یکشنبه 4 بهمن 1383 و ساعت 04:01 ق.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 نوشته های پیشین
+ به هیچ چیز نمی اندیشم
+ آزاد...چون...باد
+ مرجان:تصویری از دور؛در فاصله ای به حد یک کله فریاد در درون باد
+ درود و بدرودی به صفا.

صفحات :